Saturday, November 07, 2009

69. هدیه ناز

از کلام آبستنم و از گفتار لبریز...
سکوتی پر هیاهو چندیست واژه ها را در خلوت دل میهماندار است و سخن را در کنجی به ژرفای دریای اندیشه میزبان... مطرب تار دلم دیرگاهیست سازی ننواخته ست و هزار نغمه سرای لبانم بالی نگشوده ... دفتر و قلم دیریست که فراغ دستانم را کشیده ست و جوهر جانم حیران کرده ست از این بی وفایی... وقت آن رسیدست که سکوت بر شکنم و نقش زندگی بازکشم بر برگ شب... وقت آنست که این سد را بشکنم و سیلاب پر بار شوق و شور را جاری سازم به دشت زندگی... باز میخواهم بگویم و باز میخواهم قلم بزنم... باز میخواهم نور شمع را شاهد عشقم کنم و باز میخوام در شهد عشق زندگی کنم... باز میخواهم ساز دل برگیرم و باز میخواهم نغمه جان سر دهم... اما اینبار نه از سر تنهایی و غربت، که از سرمستی دل و از آرامش جان...

روزگاری گذشت و بهار عشق غنچه ای ناز به قلبم هدیه داد... این روزها منظر نظرم رخسار زیبای اوست و گرمای دلم آتش عشقیست که گرمای دستانش دردل من میپروراند... نغمه زیبای آهنگ کلامش دلنشین تر از آوای هزاران هزار است و چرخش دستانش چونان سماییست که مرا صوفی و مریدش میکند ... گفتن نامش مناجات و ربنای من است و شنیدن نامم از لبانش حرفیست نازل شده ازعرش ... رویای لبخند شیرینش شیرینی شب و یاد چشمانش مطلع صبح من شده است... جعد زلفش چون پیچش آتش عشق است بربستر بند بند انگشتان دستان من... با این مستی و پس از این سکوت چه گفتاری میتوان بر لب آورد جز حدیث عشق زیبای این هدیه ناز...

خدایم را شاکرم که سرنوشتی چنین زیبا را به من هدیه داد...

امیر علی میرمیرانی
پاییز یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Monday, August 24, 2009

68. همراز بلبل

رفتند از این حادثه، از این کویر رفتند باز
بلبل به عشق سازی نواخت، از بیدلی گفتند باز

بلبل به بانگ ربنا آه از نهادش بر کشید
بر خوان افطار بی اذان ذکر خدا گقتند باز

ابر دلی بغضی شکست، سیلاب اشکش تشنه شد
آنان که سیراب از دلند، حرف سراب گفتند باز

پروانه جانش خسته شد شمع دلش بشکسته شد
گل را پی نوش سراب در این کویر گفتند باز

خورشید فردا تیره شد تا بال پروانه بسوخت
بر پیکر پروانه بس از مرگ گل گفتند باز

ما گر درین ره میرویم همراز بلبل میشویم
در راه عشق و عاشقی راز نهان گفتند باز

امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Thursday, August 06, 2009

67. ماه تمام

من نگاهم را به تو، من نگاهم را به چشمان سیاهی دوختم
من ز یادت عاشقی، من ز یادت درس ازاشک سحر آموختم

من چه آسان در تو، من چه آسان پیرو ابر بهاری میشوم
من به گفتار بهار، من به گفتار هزار از شب مبرا میشوم

من هوا را با تو، من نسیم تازه گلبرگ را میخواهم
من ز پر نوری ماه، من زمهتاب خلوت ساکت دل میخواهم

من دو دستم را به تو، من دو دستم را به پرهای خیال میگیرم
من خیالم را شبی، من خیالم را به بیداری این ماه تمام میبینم

من صدا را در تو، من صدا را در آواز پر پروانه ها میشنوم
من به هر نغمه گل، من به هر چهچه آواز تو را میشنوم

من همه شب بی تو، من به هر کوچه بن بست پی تو مینگرم
من به دنبال سراب، من ز کوی خاکی دلبستگی میگذرم

امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Sunday, May 17, 2009

66. سیب سرخ

قلب من گرم شدست از هستی عشق
فکر من ساده شدست از باور ذهن
و به رگهای تنم آتش عشقی جاریست
عقل خاموش و دلم در پی این بی تابیست

سیب دل جاذبه عشق مرا میداند
بلبلی از سر شوق میخواند
و چه بی آلایش، دیده بر منظر دل میساید
فارغ از شاخه سر سبز بهار، به لب چشمه عشق می آید

آی مردم دلم عاشق شده است، عاشق فصل بهار
چشم در دیده ابر میدوزد، خیره تا همهمه یک دیدار
لب به لب دوخته میباید کرد، تا که آواز شود زمزمه هر گفتار

آی مردم سیب سرخ آوردم، سرخ تر از آتش عشق
سفره هاتان پر سیب، دشتهاتان پرگل، قلبهاتان گرم باشد از این آتش عشق

ما بر این سفره عشق به پی وسوسه آدم و حوا رفتیم

امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار و سیصد و هشتاد وهشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Saturday, April 04, 2009

65. قصه

آی آدمای مهربون یه قصه دارم براتون
قصه ای از شبای غربت تا طلوع صبحمون

شبهایی که ماه تابون نبودش تو آسمون
تا یه صبح که عشق پرشد از تب خورشیدمون

....

یکی بود یکی نبود، شادی نبود و غصه بود
زیر گنبد کبود، دل چه غریب نشسته بود

روز و روزگاری بود، زمستون و سرمایی بود
دل توی دست زمون بازیچه تنهایی بود

غم دل راستکی بود، غصه دل بی کسی بود
سهم دل از عاشقی تا صبح، بیقراری بود

گوشه خلوتی بود، کنج دلم حسرتی بود
نقش خنده به لبم صورتک دلقکی بود

خواب شب شکسته بود، بند دلم گسسته بود
بعد کابوس شبم اشک به چشم نشسته بود

تار بود و تیره بود، شوقمو کس ندیده بود
انگار که از دنیای من شادی پرکشیده بود

اما یک صبح بهار، آسمون باز شده بود
خواب شیرین شبم شور و شر ساز شده بود

شعر تن آواز شده بود، شوق پر پرواز شده بود
انگارکه بعد فصل سرد بهار آغاز شده بود

پرستو عاشق شده بود، غنچه عشق ناز شده بود
فکر دوست داشتن و موندن، قصه و راز شده بود

سبزه پرپشت شده بود، قناری سرخوش شده بود
مثل شاهنامه ته قصه من خوش شده بود

...

بالا رفتیم خدا بود، پایین اومدیم زمین بود، قصه ما همین بود...

امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Friday, March 13, 2009

64. "(عجب صبری خدا دارد... (معين کرمانشاهی"

آهای خدای مهربون، تویی که نشستی اون بالا
آدما رو رها بکن از این همه درد و بلا

یکی رو آفریدی با این سرطان لاعلاج
یکی به مسند و به تخت، غره به سنگینی تاج

مادری سینه نداره بچشو شیر و جون بده
بچه ای مادر نداره عشقو بهش نشون بده

پدر تو جنگ اسیره و همرزم اون شهید شده
بخاطر نفرت و قهر انسانیت یتیم شده

شب توی کوچه های سرد چندتا فقیر و بی پناه
سر روی سنگفرش میذارن تو حسرت یه تک نگاه

اینهمه فرق رنگ پوست، اینهمه ملت و نژاد
پس کی میخوای نشون بدی به آدمیت عدل و داد

عجب صبوری ای خدا، چطور تحمل میکنی
تو اون بالا نشستی و سختی رو طاقت میکنی

اگر که جای تو بشم نمیدونم چه میشه کرد
فقط میدونم که غمو از خیلیا دور میشه کرد

خودت به رحمت خودت به آدما رحمی بکن
از این همه درد و بلا آدما رو رها بکن

امیرعلی میرمیرانی
زمستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Wednesday, February 25, 2009

63. برگ و درخت

موقع رفتن نمیخوام غصه تو چشمات باشه
این جداییمون نباید شاهد اشکات باشه

قسمت کار زمونه دست دوری و فراغ
نای گیتارم نباید یاد این حرفات باشه

حس خوب آشنایی از جدایی بیقرار
این دم تلخو نمیخوام باعث دردات باشه

دوری از دستت حدیث دوری برگ و درخت
حکم پاییزو نمیخوام زردی برگات باشه

بوسه سرد وداع از دل رها کرد اشک گرم
موقع رفتن نمیخوام حرفی رو لبهات باشه


امیرعلی میرمیرانی
زمستان یکهزار وسیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani