69. هدیه ناز
از کلام آبستنم و از گفتار لبریز...سکوتی پر هیاهو چندیست واژه ها را در خلوت دل میهماندار است و سخن را در کنجی به ژرفای دریای اندیشه میزبان... مطرب تار دلم دیرگاهیست سازی ننواخته ست و هزار نغمه سرای لبانم بالی نگشوده ... دفتر و قلم دیریست که فراغ دستانم را کشیده ست و جوهر جانم حیران کرده ست از این بی وفایی... وقت آن رسیدست که سکوت بر شکنم و نقش زندگی بازکشم بر برگ شب... وقت آنست که این سد را بشکنم و سیلاب پر بار شوق و شور را جاری سازم به دشت زندگی... باز میخواهم بگویم و باز میخواهم قلم بزنم... باز میخواهم نور شمع را شاهد عشقم کنم و باز میخوام در شهد عشق زندگی کنم... باز میخواهم ساز دل برگیرم و باز میخواهم نغمه جان سر دهم... اما اینبار نه از سر تنهایی و غربت، که از سرمستی دل و از آرامش جان...
روزگاری گذشت و بهار عشق غنچه ای ناز به قلبم هدیه داد... این روزها منظر نظرم رخسار زیبای اوست و گرمای دلم آتش عشقیست که گرمای دستانش دردل من میپروراند... نغمه زیبای آهنگ کلامش دلنشین تر از آوای هزاران هزار است و چرخش دستانش چونان سماییست که مرا صوفی و مریدش میکند ... گفتن نامش مناجات و ربنای من است و شنیدن نامم از لبانش حرفیست نازل شده ازعرش ... رویای لبخند شیرینش شیرینی شب و یاد چشمانش مطلع صبح من شده است... جعد زلفش چون پیچش آتش عشق است بربستر بند بند انگشتان دستان من... با این مستی و پس از این سکوت چه گفتاری میتوان بر لب آورد جز حدیث عشق زیبای این هدیه ناز...
خدایم را شاکرم که سرنوشتی چنین زیبا را به من هدیه داد...
امیر علی میرمیرانی
پاییز یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani







