Wednesday, July 23, 2008

52. آخرین برگ

رو تن یه شاخه ی خشک، من یه برگ سبز پیرم
توی پاییز و شب سرد با جدا شدن میمیرم

پشت یک پنجره خیس توی نور گنگ فانوس
چشمای خسته و بی جون یه عشق کرد اسیرم

آخرین برگ درختم که شدم امید آخر
منم از نگاه اون عشق مثل مرده جون میگیرم

اگه من بمیرم اینجا بی صدا و سرد و خاموش
قطره اشکی میشم و قطره آبی تو کویرم

واسه زنده موندن عشق لازمه همیشه باشم
اگه از شاخه بیفتم مرگ اون عشقو دبیرم

دست لرزون یه نقاش تا سحرنقش و قلم زد
طرح پررنگمو آورد روی دیوار تا نمیرم

پیرمرد مرد توی سرما و درخت شد نمادش
منم از شاخه بریدم که تن از غصه بگیرم

امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Monday, July 21, 2008

51. خسته


خسته ام از گفته های خام و سرد، خسته ام از خشکی برگای زرد
خسته ام از دوری و دلبستگی، خسته ام از روزگار پر ز درد

در شب غربت چه تنها و غمین، پر ز فکر دوری از ایران زمین
خسته ام از غربت و نای دهل، کو خوش است از دور در این سرزمین

دل سزاوار چنین مخروبه نیست، آسمان کوته، دلی بی کینه نیست
خسته ام ار اینهمه ناباوری،
برکتی در سفره سبزینه نیست

تکیه بر هر دوست و دشمن میکنم، دل ز یاران و عزیزان میبرم
خسته ام ازدل شکستنهای دوست، روز و شب بی کس غم دل میخورم

خسته ام از گفتن من خسته ام، دل از این غربت چه خوش برکنده ام
خسته ام در بی پناهی خفته ام ،بال پرواز دلم بشکسته ام

امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Monday, June 30, 2008

50. سکوت پر هوس


تو این شب ناباوری، تو این سکوت پرهوس
تو این اتاق خلوتم، فکر تو شد برام نفس

گفته بودم نگاهمو به جاده دورنمیدم
بال دلم رو میچینم، دل توی غربت نمیدم

شکفتی توی زندگیم، مثل یه گل رو تن ساز
نت به قناری سجده کرد ، من به تنت رو به نماز

فکر خوش دیدن تو دوری راهو ساده کرد
تو این کویر چشم من، غنچه اشک جوونه کرد

موقع دیدن چشات لحظه ای آروم میگیرم
عشقو تو اون چشای پر حرف و هیاهوت می بینم

وقتی تو آغوش منی نفس نفس صدا میشم
تو گرمی دستای تو از غم سرد رها میشم

بمون تو گوشه دلم، دل با تو آروم میگیره
دور که میشی از تنم، شادی تو قلبم میمیره


امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Sunday, June 01, 2008

49. شوق دیدار


از نگاهم مگریز، چشم من تشنه دیدار تو است
چشمهایم پر اشک ، منظرم جای قدمهای تو است

از لبانم مستان،آن لبانی که به من جان آورد
لب سرخ تو چو گل، لب من بوسه به باران آورد

از دو دستم مهراس، دست تو بدرقه با تاریکیست
دستهایم تنها، دست تو همدم این بی نفسیست

از دلم غصه مجو، دل من دلشده قصه توست
قصه عشق تو خوش،حرف عشق آخر شاهنامه توست

از صدایم مشنو، نعره ای کز سر تنهایی بود
ناله ام حرف عبس، نغمه ام زخمه دلتنگی بود

از دو گوشم مگذار، که صدای نفست دور شود
نفست کاش همیشه هر جا، با صدای نفسم جور شود

از دو پایم مکشان، شوق رفتن به دیار و شهرت
لحظه مرگ دل است لحظه اشک و وداع و قهرت

از خیالم مپران، آنهمه وسوسه عشق که در یاد آمد
شوق دیدار تو امید، این کبوتر به خیالت به پرواز آمد

امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Saturday, May 17, 2008

48. گذر

تن نیمه جان دل را بگذارم بروم
گوشه خلوت جان را بگذارم بروم

آسمان سیه و ابری این خاک غریب
مستی و عیش و طرب را بگذارم بروم

به شبم اشک و به روز خنده دلقکوارم
این همه حسرت دل را بگذارم بروم

خسته ام زین همه آشفتگی وبی خبری
یاد این بیخبران را بگذارم بروم

ورد گویان به پی عشق مسیحا گشتم
این همه دین و دعا را بگذارم بروم

شبنم و برگ گل و چهچه بلبل به سحر
سبزی و رود و نسیم را بگذارم بروم

زندگی حادثه رفتن و دل دادن شد
این همه فکر گذر را بگذارم بروم

امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

Monday, April 21, 2008

47. نماز

وقت وقت آشنایی با شماست ، وقت وقت تابش نور شماست
موقع نذر و مناجات و ثنا، وقت وقت بردن نام خداست

من به چشمانت نماز آورده ام ، وقت وقت سجده برپای شماست
دیدنت دردی به جان من نهاد، درد تو با روح و جانم آشناست

گرگنه کردم به نام عاشقی، وقت وقت کافری و ادعاست
آرزو و صد نیاز و ناز تو، وقت وقت گفتن از بی انتهاست

دستهایم بی پناه و سرد سرد، وقت وقت بوسه بر دست شماست
عشق تو دریای پر موج و نسیم، وقت وقت شستن شنزار ماست

هر سحر باد صبا پیغام عشقم میدهد، وقت وقت مستی از بوی شماست
دل به خواب و آرزوی دیدنت خوش کرده ام ، وقت وقت دیدن خواب شماست

گر نبودت بی ترحم جان ز قلبم میگرفت، وقت وقت نوشداروی شماست
من به قلبم چون امیر امر و حکومت میکنم، وقت وقت بردن امر شماست


بهار یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
امیر علی میرمیرانی
Amir Ali Mirmirani

Sunday, April 06, 2008

46. ماهی قرمز

ماهی قرمز من چند روزه گوشه گیر شده
آخه این طفلی دلش به درد عشق اسیر شده

توی این تنگ بلور بالا و پایین نمیره
انگاری تو خلوتش سراغ از عشقش میگیره

ماهیگیر گرفت اونو آورد به شهر دور دور
ماهی بی تابی میکرد وقتی که افتاد توی تور

پاشو ماهی جون منم مثل تو گوشه گیر شدم
دیگه چاره ندارم به قسمتم اسیر شدم

پاشو ماهی جون بریم تو دریا آزادت کنم
اگه چاره نداردم تو رو که میشه رهات کنم

تا به دریا رسیدیم ماهی قرمز جون گرفت
توی آب شنا میکرد سراغ عشقو میگرفت

چند تا موج اومدن و به ساحل خشک رسیدن
مثل اینکه ماهی رو اون دور و بر نمیدیدن

یهو از دورای دور ماهی قرمزم پرید
پشت اون چشمای من یه ماهی دیگه رو دید

ماهی قرمز من عشثقشو پیدا کرده بود
عشق اون گریه کنان تا شهر ما اومده بود

برو ماهی جون برو تو دریاها شنا بکن
با عشق و دوست داشتن یار خودت رو آشنا بکن

برو ماهی جون برو عشقتو خوب نگاه بکن
من که چاره ندارم، واسه منم دعا بکن

امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani