52. آخرین برگ
رو تن یه شاخه ی خشک، من یه برگ سبز پیرمتوی پاییز و شب سرد با جدا شدن میمیرم
پشت یک پنجره خیس توی نور گنگ فانوس
چشمای خسته و بی جون یه عشق کرد اسیرم
آخرین برگ درختم که شدم امید آخر
منم از نگاه اون عشق مثل مرده جون میگیرم
اگه من بمیرم اینجا بی صدا و سرد و خاموش
قطره اشکی میشم و قطره آبی تو کویرم
واسه زنده موندن عشق لازمه همیشه باشم
اگه از شاخه بیفتم مرگ اون عشقو دبیرم
دست لرزون یه نقاش تا سحرنقش و قلم زد
طرح پررنگمو آورد روی دیوار تا نمیرم
پیرمرد مرد توی سرما و درخت شد نمادش
منم از شاخه بریدم که تن از غصه بگیرم
امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
Amir Ali Mirmirani







