83. رخ آفتاب
ساکن برین کویم بشو ای آفتاب گه به گه
ساکن شو و نورم فکن از شوق رویت همچو مه
دیریست که در این کوی من نور رخت ابری شدست
آغاز شو تا با رخت از رخ بشویم هر گنه
بگذار تا باد صبا با صبح طنازی کند
عاشق شوم بار دگر، عمرم نشاید شد تبه
نور رخت جانم دهد، رختی به جان و تن دهد
بر من نتابی گر دمی رخت شبم ماند سیه
سبزیه سبزم بی تو زرد، قلبم به سینه پر ز درد
دستی بکش بر برگ تن تا قد کشم همچون گیه
گر می نبود اندر کفم گرمی تو بر تن کنم
مستی به پای نور تو مستیست بی حد و شبه
من مست توبه میکنم عشق تو بیشه میکنم
قرآن از بر میکنم، می کن روایت چارده
تا آسمان نیلگون، شد بستر نجوای تو
فرمان ازعشقت میبرد تنها امیر بی سپه
ساکن شو و نورم فکن از شوق رویت همچو مه
دیریست که در این کوی من نور رخت ابری شدست
آغاز شو تا با رخت از رخ بشویم هر گنه
بگذار تا باد صبا با صبح طنازی کند
عاشق شوم بار دگر، عمرم نشاید شد تبه
نور رخت جانم دهد، رختی به جان و تن دهد
بر من نتابی گر دمی رخت شبم ماند سیه
سبزیه سبزم بی تو زرد، قلبم به سینه پر ز درد
دستی بکش بر برگ تن تا قد کشم همچون گیه
گر می نبود اندر کفم گرمی تو بر تن کنم
مستی به پای نور تو مستیست بی حد و شبه
من مست توبه میکنم عشق تو بیشه میکنم
قرآن از بر میکنم، می کن روایت چارده
تا آسمان نیلگون، شد بستر نجوای تو
فرمان ازعشقت میبرد تنها امیر بی سپه
امیرعلی میرمیرانی
بهار یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
ارواین، کالیفرنیا
بهار یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
ارواین، کالیفرنیا
Amir Ali Mirmirani


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home