Tuesday, August 28, 2007

34. تندیس

پرنده خوشخون من، صدای بالت نمیاد
تو آسمون عشق من نقش نگاهت نمیاد

روز و شبم مثل همه، طرز نگام فرق نداره
خیلی شبه که از غمت نم نم بارون میباره

وقتی که عشقی نباشه آدم فقط مجسمه ست
توی وجودش خالی و بیرون فقط یه همهمه ست

رفتی و تنهایی اومد سراغ تندیس تنم
دلم میخواد مثل خودت تو آسمون پر بزنم

ساده و آهنی دلم، ساکت و سرد بسترم
تو رفتی و من چه غریب از عاشقی دم میزنم

جفتهای عاشق که میان پا روی شونم میذارن
حس لطیف دستاتو یاد دل من میارن

چندتا پرنده اومدن رو دست و پام لونه زدن
تا قصمونو شنیدن چهچه مستونه زدن

شدم پناه خسته بال کبوترای پیر
قلب شکسته ام شده تو دست عشمون اسیر

پرنده خوشخون من توی دلم لونه داری
روزی که برگردی خونه رو چشمم آشونه داری


امیرعلی میرمیرانی
تابستان یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
Amir Ali Mirmirani

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home