85. سی و سه
در سکوت پر ستاره شب سپاهان، در کنار بستر زاینده رود، در مهتابی پرنور آکنده از عشق و دوستی، خیره مانده ام بر پلی که شمار دهانه های بی آبش، شمار سالهای عمر منست... عجیب است که پس از سالها دوری در زاد روز سی و سه سالگی ام، شب نشین شب سی و سه پل شدم... نمادی از قرنها سر سبزی و نعمت که در این روزها غریب و تنها حسرت رود را میشکد... روزگارانی رود شادی در پای این پل جاری بود و عشق را آبیاری میداد... افسوس که امروز بسترش جولانگاه شن است و خاشاک... در این خشکسالی ساختگی بیخردان چه دردناک ترک میخورد از فراغ آب و چه سخت تحمل میکند بر پیکرش تیزی میخ یادگارنویسان ابله را... هر چند خسته و رنجور، امیدوارست و استوار ایستاده... در انتظار قطره ست تا رود شود جاری بر پایش...از پل آموختم
زندگی پرست از فراز و نشیب... زندگی مملوست از پرآبی و خشکسالی... زندگی گاهی سرسبزست و گاهی شنزار... زندگی آکنده ست از امید... زندگی شاید هم، بشود زخمی میخ عابر... پل باید بود و تحمل باید کرد... ترک دل را باید آیینه تجربه کرد... باید ایستاد... امیدوار و استوار
سالی بود پر از دگرگونی و تغییر و قلمم بیش از پیش سکوت اختیار کرد... همه روز امیدوار بودم و از خشکسالی نومید نشدم... زخم میخ زمانه را به جان خریدم و ایستادم... پل شدم بر بستر شنزاری که روزگارانی رود شادی در پایش جاری بود... در انتظار قطره نشستم تا رود شد... سرسبز شدم و سرشار از زندگی...
حس میکنم دوباره زاده شدم و بار دگر زمانی دارم که زیبایی زندگی را لمس کنم… هیجان زندگی کردن دارم وشوق زیستن…. باور دارم که همهمه هر روز نعمتیست و آرامش هر شب موهبت… تناوب اوج و قعر زندگی را حکمت حق میدانم و امید واری و تلاش را لازمه عقل… چه فرصت خوبیست این زندگی
میخواهم دل را تازه کنم و عشق را مشق ساز، میخواهم قلم را بیخواب کنم و برگ را بستر راز، میخواهم دیوار خانه را پر کنم از نقش و نگار، میخواهم هوا را پر کنم از عطر خوش دلداگی، میخواهم باغ دل را سبز کنم از حرف خوب سادگی… میخواهم پل باشم به فرداهای خوب، امیدوار و استوار
سی و سه سالگی را دوست داشتم... سلام و درود بر سی و چهار
(چندی پس از نگارش این متن آب دوباره بر بستر زاینده رود و در زیر سی و سه پل جاری شد)
امیرعلی میرمیرانی
بیست و هفتم شهریور یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
یازده و سی و سه دقیقه شب
اصفهان، ایران
Amir Ali Mirmirani

<< Home