86. سفرنامه
گنگ و مبهوت بودم و سوار بر بالهای خیال... گویی با پرخواب و بال رویا پرمیکشیدم شباهنگام... در آرامشی ناآرام، ذهنم جولانگاه پرواز خاطرات تلخ و شیرینی بود که مدتها مدفون بودند در زیر غبار قریب خاکی که روزی غربت بود و این روزها خانه... هر طپش قلبم رعدوار بغض ابر دیدگان را میشکاند و باران خاطرات را سرازیز میکرد بر کویر دل ... دل غرق در حس عجیبی بود بی تاب و بیخواب... سالهای سال زمین چرخیده بود و زمان بی وقفه قصه زندگی ام را نقش کشیده بود... راهی بودم به زادگاهم پر از عشق و یاد، اشتیاق و ترس، شوق و بیم
...
عشق دیدار آنانی که یادشان هر روز همسفرم بود
یاد آنانیکه سفر آخرشان دیدارشان را غیرممکن کرده بود
اشتیاق رفتن و دیدن سالها دگرگونی و ترس از دگر ندیدن رفتنگان
شوق باز قدم گذاشتن در کوچه های دیروز و بیم از حس دلتنگی کوچه های امروز
...
فرسنگها راه را تندتر از زمان پیمودم بی آنکه گردی از راه سفر بر ارابه بنشیند... نور مهتاب مشعل راه بود و دنباله ستاره اسپند خوش آمد گویی آسمان... با اذان صبح رسیدم و پای بر خاک وطن نهادم... رخ گلگون پدر و مادر عشق کودک بودن را در دلم تازه میکرد و حس خوب روزهای باهم بودن را به جانم می افکند... بیخواب ماندم و هیجان زده
...
...
عشق دیدار آنانی که یادشان هر روز همسفرم بود
یاد آنانیکه سفر آخرشان دیدارشان را غیرممکن کرده بود
اشتیاق رفتن و دیدن سالها دگرگونی و ترس از دگر ندیدن رفتنگان
شوق باز قدم گذاشتن در کوچه های دیروز و بیم از حس دلتنگی کوچه های امروز
...
فرسنگها راه را تندتر از زمان پیمودم بی آنکه گردی از راه سفر بر ارابه بنشیند... نور مهتاب مشعل راه بود و دنباله ستاره اسپند خوش آمد گویی آسمان... با اذان صبح رسیدم و پای بر خاک وطن نهادم... رخ گلگون پدر و مادر عشق کودک بودن را در دلم تازه میکرد و حس خوب روزهای باهم بودن را به جانم می افکند... بیخواب ماندم و هیجان زده
...
عابر شهر شدم... درخیابانها بوی غربت بیداد میکرد و منظره ها غریب بود .... من ناباورانه در وطن خویش حس غربت میکردم... خاک آوردگاه سیمان و آهن شدست و مردمانم جنگجویانی در ستیز نان شب.... همگان رزمجویانی شدند مفتخر به پیشی گرفتن از هم در هر راه وکار و صف ... هزم دگرگونی فرهنگی که روزگاری زبانزد افلاک بود توشه ای تلخ شد از این سفر
...
ره پیمودم تا در زاینده رود غبار نشسته بر چهره دلگرفته ام را بشویم... صد افسوس که غبار بستر خشک زاینده رود غبار غم دل را صد چندان کرد و ناباوریم را بی مقدار... دلشکسته عزم دیدارمزار رفتگان کردم و بر خاک و یاد و خاطرشان بوسه زدم... چه زیبا بود دیدار رخ دلبربای یاران در کنار آرامگه سفرکردگان در سی و سومین زادروزم... چه خوش بود شب نشینی با پاره های جان و گفتگوهای دلنشین و سفره های رنگین... زندگی اگر در زاینده رود جاری نبود، در روح خنده ها رو رگهای عاشق این عزیزان جاری بود... روزهای آینده را در بازار عشق و هنر قدم زدم و از نقش جهان، نقش درو دیوار با خود به یادگار آورد
...
بازگشتم و قصد کوچه های کودکیم را کردم... در عجب بودم که با آنهمه تغییر نام جهانسوزش باز مانده... در گوشه های دست نخورده آن کوچه همسایگانی که بودند شوق کودکی و حس گرم تعلق را در من زنده کردند...همبازیهای بچگی ام همگی درگیر بازی زندگی شده اند، اما بعد از اینهمه سال رنگ خاطرات روزهایی که با هم گذرانده بودیم یکرنگ بود... راهی مدرسه ای شدم که هنوز نامش هم صلابت البرز است و خاطراتش به بلندی دماوند... حیف که آنجا هم مدفون در غبار بی محبتی شدست و اشک بابای پیر مدرسه هم از زدودن این غبار ناتوان است... در کلاس درس خالی نشستم و در سکوتش همهمه همشاگردیهایم را شنیدم... در رقابت با گذار زمان و لبریز از شوق دیدار، فصل کوتاهی را هم صحبت خانواده و دوستان شدم و نیمه شب رخت سفر بازگشت بربستم... سفر کوتاه بود و دیدنی بسیار و نادیده بی شمار
...
عازم خانه شدم... خانه ای که دگر غربت نیست... خانه اینجاست و خاطرات کودکیم آنجا
...
ره پیمودم تا در زاینده رود غبار نشسته بر چهره دلگرفته ام را بشویم... صد افسوس که غبار بستر خشک زاینده رود غبار غم دل را صد چندان کرد و ناباوریم را بی مقدار... دلشکسته عزم دیدارمزار رفتگان کردم و بر خاک و یاد و خاطرشان بوسه زدم... چه زیبا بود دیدار رخ دلبربای یاران در کنار آرامگه سفرکردگان در سی و سومین زادروزم... چه خوش بود شب نشینی با پاره های جان و گفتگوهای دلنشین و سفره های رنگین... زندگی اگر در زاینده رود جاری نبود، در روح خنده ها رو رگهای عاشق این عزیزان جاری بود... روزهای آینده را در بازار عشق و هنر قدم زدم و از نقش جهان، نقش درو دیوار با خود به یادگار آورد
...
بازگشتم و قصد کوچه های کودکیم را کردم... در عجب بودم که با آنهمه تغییر نام جهانسوزش باز مانده... در گوشه های دست نخورده آن کوچه همسایگانی که بودند شوق کودکی و حس گرم تعلق را در من زنده کردند...همبازیهای بچگی ام همگی درگیر بازی زندگی شده اند، اما بعد از اینهمه سال رنگ خاطرات روزهایی که با هم گذرانده بودیم یکرنگ بود... راهی مدرسه ای شدم که هنوز نامش هم صلابت البرز است و خاطراتش به بلندی دماوند... حیف که آنجا هم مدفون در غبار بی محبتی شدست و اشک بابای پیر مدرسه هم از زدودن این غبار ناتوان است... در کلاس درس خالی نشستم و در سکوتش همهمه همشاگردیهایم را شنیدم... در رقابت با گذار زمان و لبریز از شوق دیدار، فصل کوتاهی را هم صحبت خانواده و دوستان شدم و نیمه شب رخت سفر بازگشت بربستم... سفر کوتاه بود و دیدنی بسیار و نادیده بی شمار
...
عازم خانه شدم... خانه ای که دگر غربت نیست... خانه اینجاست و خاطرات کودکیم آنجا
...
امیرعلی میرمیرانی
پاییز یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
ارواین، کالیفرنیا
Amir Ali Mirmirani
پاییز یکهزار و سیصد و نود خورشیدی
ارواین، کالیفرنیا
Amir Ali Mirmirani


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home